سفرنامه استانبول: از سپیدهدم تا نیمهشب
استانبول شهریست که هیچوقت نمیخوابه. شهری که حتی قبل از بیدار شدن خورشید، نفس میکشه، بوی نان تازه در کوچههایش میپیچه و صدای موجهای بسفر آرام آرام از دور میآید. این سفرنامه، روایت یک روز کامل در این شهر است — از لحظهای که آسمان رنگ آبی روشن میگیرد تا وقتی چراغهای شب روی پلها و خیابانها روشن میشوند.
سپیدهدم در بسفر؛ آرامش قبل از هیاهو
ساعت پنج و نیم صبح است. هنوز هوا نیمهتاریک است و خیابانها خلوت. از هتل بیرون میآیم، هوا خنک و نسیم ملایمی از سمت دریا میوزد. مقصد من اسکله کاراکوی است، جایی که میتوان طلوع خورشید را روی آب دید.
بندر آرام است. صدای آرام موجها با صدای زنجیر قایقها ترکیب شده. کمکم، خط باریکی از نور طلایی در افق پدیدار میشود و آسمان، رنگ آبی تیرهاش را با صورتی و نارنجی عوض میکند. لحظهای که خورشید از پشت تپههای آسیایی استانبول بالا میآید، هر عکاسی حاضر است هزار بار شاتر بزند.
نزدیک اسکله، فروشندهای بساط سیمیت (نان کنجدی سنتی ترکیه) را پهن کرده. یک لیوان چای داغ میگیرم و با نان گرم در دست، به طلوع خیره میشوم. همین لحظه ساده، آغاز روزیست که پر از اتفاقات تازه خواهد بود.